1- بگو پناه می برم به پروردگار سپیده دم
2- از شر تمام آنچه آفریده
3- از شر هر موجود شرور وقتی شبانه وارد می شود
4- و از شر زنان دمنده در گره ها
5- و از شر هر حسود هنگامی که حسودی می کند
به نام خداوند بخشنده و مهربان
1- بگو پناه می برم به پروردگار مردم
2- مالک مردم
3- معبود و خدای مردم
4- از شر وسوسه گر پنهانکار
5- که در درون سینه انسانها وسوسه می کند
6- خواه از جن یا انس
وقت هایی هست که نمی توانیم هم رکاب حوادث زندگیمان تاخت کنیم اعتمادمان را به آسانی از دست می دهیم،سرگردان می شویم و احساس ناامیدی را به دوش می کشیم.وقتی که چنین می شود، در اعماق درون خویش وقتی پریشان می شویم برای هم گام شدن با زندگی باید روشهای تازه بیاموزیم… به جستجوی آغازی نوین برخیزیم ، راهی بیابیم که یاریمان دهد تا بار دیگر رضایت و آرامش را فرا چنگ آریم.راهی که توانمان بخشد تا زندگی را سرشار تر کنیم به کام خویشتن.این حقیقت را هرگز درنیابیم که چه ها توانیم کرد که زندگی را چگونه دیگرگون توانیم ساخت مگر آن که بیازماییم،بکوشیم.هرگز نخواهیم دانست مگر آن زمان که دست به سوی خدا برگشاییم که توانمان دهد زندگی را بجوییم زندگی سرشارتری را و یاریمان دهد که باز آغاز کنیم که باز زندگانی خویش را بسازیم به کوتاه زمانی حتی ،سفری کنیم به آغازهایی نوین
Strength and self assertion lie within us allyet we are afraid we do not use the resources given to us to lift our lives from the stagnation of comfortable routine locked into jobs, relationships … ourselves fearing what others may think of us
Last week I went to the theater, the play was very interesting. I didn’t enjoy it! A couple was sitting behind me, talking loudly. I couldn’t hear the actors; so I looked at them angrily. They didn’t pay any attention.
“I can’t hear a word” I said angrily.” it’s none of your business,” he said.” this is a private conversation!”
هفته قبل به تئاتر رفتم. نمایش بسیار جذاب بود.من از آن لذت نبردم.زوجی پشت سر من نشسته بودند و با صدای بلند صحبت می کردند.من نمی توانستم صدای بازیگران را بشنوم،بنابراین با عصبانیت به آنها نگاهی انداختم.آنها توجهی نکردند.با عصبانیت گفتم:”من یک کلمه نمی توانم بشنوم”.مرد گفت:”به تو ربطی ندارد.این یک گفتگوی خصوصی است”.
THE OBSTACLE IN OUR PATH
In ancient times, a king had a boulder placed on a roadway. Then he hid himself and watched to see if anyone would remove the huge rock. Some of the king’s wealthiest merchants and courtiers came by and simply walked around it.
در زمانهای قدیم ،پادشاهی بود که تخته سنگی در وسط خیابانی قرار داد.سپس خودش را مخفی کرد و تماشا کرد ببیند آیا کسی این سنگ بزرگ را از وسط راه برمی دارد.برخی از ثروتمند ترین بازرگانان و ندیمان پادشاه آمدند و به سادگی از کنار سنگ رد شدند
A man found a cocoon of a butterfly. One day a small opening appeared. He sat and watched the butterfly for several hours as it struggled to force its body through that little hole. Then it seemed to stop making any progress. It appeared as if it had gotten as far as it could, and it could go no further.So the man decided to help the butterfly
پروانه
مردی پیله پروانه ای پیدا کرد .یک روز،روزنه کوچکی در آن نمایان شد.او نشست و پروانه ای را تماشا کرد که ساعتها تلاش کرد از سوراخ کوچک بیرون بیاید.سپس به نظر رسید دست از تلاش برداشت. گویی که این کار سخت تر از آن بود که پروانه بتواند انجام دهد و دیگر تلاش نکرد.بنابراین مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند
A young man was getting ready to graduate college. For many months he had admired a beautiful sports car in a dealer’s showroom, and knowing his father could well afford it, he told him that was all he wanted.
As Graduation Day approached, the young man awaited signs that his father had purchased the car. Finally, on the morning of his graduation his father called him into his private study. His father told him how proud he was to have such a fine son, and told him how much he loved him. He handed his son a beautiful wrapped gift box.
وقتی روز جشن فارغ التحصیلی رسید،مرد جوان منتظر بود پدرش ماشین را به او تقدیم کند.سرانجام ،صبح روز فارغ التحصیلی ،پدر او را به اتاق مطالعه اش خواند.پدرش به او گفت که چقدر به داشتن پسری مثل او افتخار میکند،و چقدر او را دوست دارد.او به پسرش جعبه کادویی زیبایی داد.
I dream of beauty that reanscends time
In a world that knows nothing else
Where all is clean and pure and good
And all mankind is willing to help one another
Where discovery is a way of life and there is not fear of failure
Where God is a very personal thing that is real to everyone
I dream of a time that has no pain
And where there is no despair where love has a constant meaning
That keeps people together forever
I dream that all of this could someday be true
And I pray that I will share it all with you. Johnnie Rosenauer
به آن زیبایی می اندیشم که زمان را به فراسو برد
به دنیایی که هیچ چیز دیگری نمی شناسد
جایی که همه چیز پاک است و ناب و نیکو
و انسانها آرزومند آن که یار یکدیگر باشند
جایی که کشف،خود راه و رسم زندگی است
و هراسی از شکست در دلها نیست
جایی که خدا در وجود یکایک ما حضور دارد
و برای همه حقیقت او آشکار است
به زمانی می اندیشم رها از رنج
و جایی که نومیدی به آن راه ندارد
جایی که عشق معنایی پیوسته یافته است
تا انسانها را تا ابد به هم پیوند دهد
به آن می اندیشم که تمام این ها روزی حقیقت یابند
و نیایشم این است که در همه اینها با تو سهیم شوم
| « ارسال برای دوستان » |
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
|
|