The Pencil Maker took the pencil aside, just before putting him into the box.
One: You will be able to do many great things, but only if you allow yourself to be held in Someone’s hand.”
داستان مداد
سازنده مداد ، درست قبل از اینکه مداد را درون جعبه قرار دهد،آن را گوشه ای قرار داد و به مدادگفت:”پنج چیز هست که قبل از بردن تو به جهان بیرون ، باید بدانی،.همیشه بخاطر داشته باش که فراموش نکنی ،در این صورت بهترین مداد ممکن خواهی بود”
اول:تو قادر به انجام کارهای خوب زیادی هستی،اما فقط وقتی به خودت اجازه دهی که در دست یکی قرار بگیری
A few years ago at the Seattle Special Olympics, nine contestants, all physically or mentally disabled, assembled at the starting line for the 100 yard dash. At the gun, they all started out, not exactly in a dash, but with a relish to run the race to the finish and win.All, that is, except one boy who stumbled on the asphalt, tumbled over a couple of times and began to cry.
المپیک
چندین سال پیش در المپیک معلولین ،در سیاتل،نه شرکت کننده معلول جسمانی و یا ذهنی در خط شروع دو صد مترقرار گرفتند.با صدای شلیک،همه هر چند بدون عجله اما با شور و اشتیاق برای برنده شدن،شروع به دویدن کردند.در این میان پسری زمین خورد(روی آسفالت لغزید) و شروع به گریه کرد.
There was a rich merchant who had 4 wives. He loved the 4th wife the most and adorned her with rich robes and treated her to delicacies. He took great care of her and gave her nothing but the best.
He also loved the 3rd wife very much. He’s very proud of her and always wanted to show off her to his friends. However, the merchant is always in great fear that she might run away with some other men.
He too, loved his 2nd wife. She is a very considerate person, always patient and in fact is the merchant’s confidante. Whenever the merchant faced some problems, he always turned to his 2nd wife and she would always help him out and tide him through difficult times.
مردی با چهار زن
مرد ثروتمندی بود که چهار زن داشت.او چهارمین زنش را بیشتر از بقیه دوست داشت و با لباسهای زیبا او را زینت می داد و با لطافت با او رفتار میکرد.او توجه زیادی به زن چهارمش داشت و برای او بهترین ها را می خواست
او زن سومش را نیز خیلی دوست داشت، به این زنش افتخار میکرد و همیشه دوست داشت او را به دوستانش نشان دهد.ولیکن، تاجر همیشه نگران این بود که توسط مردان دیگر ، او را از دست بدهد
همچنین ،زن دومش را نیز دوست داشت.او خیلی محتاط است،همیشه صبور و در حقیقت محرم بازرگان است.هر گاه بازرگان به مشکلاتی بر میخورد، نزد زن دومش می رفت و او همیشه به بازرگان کمک میکرد و او را از شرایط دشوار نجات می داد
Two men, both seriously ill, occupied the same hospital room. One man was allowed to sit up in his bed for an hour a day to drain the fluids from his lungs. His bed was next to the room’s only window. The other man had to spend all his time flat on his back.
The men talked for hours on end. They spoke of their wives and families, their homes, their jobs, their involvement in the military service, where they had been on vacation. And every afternoon when the man in the bed next to the window could sit up, he would pass the time by describing to his roommate all the things he could see outside the window.
پنجره
دو مرد ،که بیماری وخیمی داشتند،در یک اتاق بیمارستان بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت که حدود یک ساعت روی تختش بنشیند تا مایع را از ششهایش خارج کند.تختش کنار تنها پنجره اتاق بود.مرد دیگر مجبور بود تمام مدت به پشت دراز کشیده باشد.
دو مرد سرانجام ساعتها صحبت کردنند.آنها در مورد همسرشان و خانواده شان ،خانه کار و گرفتاری شان در نیروی ارتش ،جایی که مسافرت رفته بودند،صحبت کردند و هر بعداز ظهر وقتی مرد کنار پنجره میتوانست بنشیند، با وصف کردن آنچه ازپنجره میدید ،برای دوستش،وقتش را میگذراند.
A certain man planted a rose and wanted it faithfully and before it blossomed, he examined it
He saw the bud that would soon blossom, but noticed thorns upon the stem and he thought,: How can any beautiful flower come from a plant burdened with so many sharp thorns?
گل رز
مرد محققی گیاه رزی را کاشت ودائما به آن آب داد و قبل از شکوفه کردن ،به بررسی آن پرداخت. او دید که بزودی جوانه گل، شکوفه می دهد، اما متوجه خارهایی روی ساقه گل شد.با خود اندیشید: از گیاهی آزاردهنده با خارهای تیز، چطور گلی به این زیبایی می روید؟
In 1883, a creative engineer named John Roebling was inspired by an idea to build a spectacular bridge connecting
Roebling could not ignore the vision he had in his mind of this bridge. He thought about it all the time and he knew deep in his heart that it could be done.
پل
در سال 1883،مهندسی خلاق به نام جان روبلینگ،به این ایده رسید که یک پل چشمگیر بسازد که نیویورک را به لانگ آیلند متصل کند.ولیکن،به عقیده کارشناسان پل سازی سراسر جهان، این شاهکاری غیر ممکن بود و به روبلینگ گفتند این ایده را فراموش کند.انجام این کار غیر ممکن بود.آن عملی نبود.هرگز قبلا چنین کاری انجام نشده بود. روبلینگ نمی توانست ایده ای را که در ذهنش برای ساخت پل داشت نادیده بگیرد.او تمام مدت درمورد آن فکر کرد و عمیقا می دانست که آن کار میتواند انجام شود.
A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought in
“Mom and Dad, I’m coming home, but I’ve a favor to ask. I have a friend I’d like to bring home with me.” “Sure,” they replied, “we’d love to meet him.”
There’s something you should know the son continued, “he was hurt pretty badly in the fighting. He stepped on a land mind and lost an arm and a leg. He has nowhere else to go, and I want him to come live with us.”
داستان درمورد سربازی است که سرانجام پس از جنگ در ویتنام به خانه می آمد.او از سانفرانسیسکو با والدینش تماس گرفت:مادر و پدر،من به خانه می آیم، اما یک سوال دارم.دوستی دارم که میخواهم با خودم به خانه بیاورم”.آنها پاسخ دادند”مطمئنا،ما دوست داریم او را ببینیم”.
پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدانید،او در جنگ صدمه بدی دیده است .او در لند مایند گام برداشت و یک دست و یک پایش را از دست داد.او جایی ندارد برود و من می خواهم او با ما زندگی کند.
"A son and his father were walking on the mountains.
Suddenly, his son falls, hurts himself and screams: "AAAhhhhhhhhhhh!!!"
To his surprise, he hears the voice repeating, somewhere in the mountain: "AAAhhhhhhhhhhh!!
پدر و پسری در کوهها قدم میزدند.
ناگهان ،پسرش سقوط کرد و صدمه دید و فریاد زد"آه ه ه ه ه ه ه ه ه "
او با تعجب ،صدای تکرار صدا را شنید،جایی در کوه"آه ه ه ه ه ه ه ه ه"
Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: Happiness, sadness, Knowledge, and all of the ethers, including Love, one day it was announced to the feelings that the island would sink, so all constructed boats and left.except Love
در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردند، شادی…غم…غرور…عشق و…
روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.
| « ارسال برای دوستان » |
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
|
|